بیست و چهارم شب خونه فاطی دعوت بودیم عمو محمدرضا هادی و ازاده خواهرش از شیراز بودند.ما یکم دیر رفتیم .غذا جوجه و قرمه سبزی و ژل و سالاد دونوع و ...بیست پنجم روزکار بودم.شب قبلش خونه بابا بودیم خودش سر کار بود .صبح پاشدم دیدم حالشا ندارم تا هشت خوابیدم بعد ساعتی رفتم سر کار.کلی کار بود روزکاریه دیگه.بعد از کار سریع دوش گرفتم که برم با ماشین در کارخونه که رسیدم دیدم کارتما جا گذاشتم زنگ زدم به ناطق Memorial text...
ما را در سایت Memorial text دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:35